X
تبلیغات

کد کلیک قبل از ورد به وبلاگ

اسلایدر

من و تو - دلم شیطنت میخواهد...

من و تو

تا ابد برای هم

 

دلِم یک عالمه شیطنت میخواهد...

جنسشان هم کودکی باشد...

شیطنتی بی حساب...

بدون فکر به اینکه دل کسی بشکند...

که لبخند لبان کسی محو شود...

که فکر دیگران راجع به من دگرگون شود...

که دیگر بزرگ شده ام و شایسته نیست...

دلم یک عالمه شبطنت میخواهد...

اینکه ناخن هایم را لاک بزنم...هر انگشت یک رنگ و بعد ذوق کنم از این همه رنگ در کنار هم...که بعد برادرم به مادر بگوید آجی مداد رنگیهایش را به ناخن هایش چسبانده است!

اینکه روی در اتاقم نقاشی بکشم...

سوار تاب آویزان از چارچوب در اتاقم شوم و تاب بخورم و تاب بخورم و تاب بخورم و...

اینکه یک لباس آستین پف پفی صورتی بپوشم...

با دامن کوتاه با عکس عروسک های کوچک که ساق پاهایم را نمایش دهد...

مادر برایم خریده بود و میگفت عین همان عروسکها میشوم وقتی میپوشمشان...

با کفش های تابستانه ی نقلی...

که از زیرشان جوراب سفید سر تورتوری ام معلوم باشد...

بدهم مادر موهایم را شانه کند و بعد سر همین شانه کردن کلی بهانه بگیرم که آخ موهایم را کندی...!

روی چمن ها بدوم...

دور خودم بچرخم...

با خوشحالی گل ها را بو کنم...

برای هواپیما دست تکان دهم...

پایم را محکم در چاله ی آب فرو کنم...

بعد بلند بلند بخندم...

بدون اینکه نگاهی متعجب نظاره گر من باشد...

بپرم روی برگ های خشکیده ی درختان بلند که هر وقت دلم خواست تهشان را ببینم گردنم درد گرفت...

از پشت شیشه برای کودکی زبان درازی کنم و از لبخند پدرش که برایم دست تکان میدهد در صندلی ماشین فرو بروم و بعد زیرزیرکی بخندم...

یک دستم را بدهم به مادر و دست دیگر به پدر و بعد بلندم کنند و در هوا معلقم کنند...

دلم شیطنت میخواهد...

اینکه کفش های پاشنه بلند ورنی مادر را بپوشم و کبف زنانه اش را به سختی به دست بگیرم و ادای مادر رو دربیارم...

ناراحت که میشوم بروم پیش عروسک ها و مامانشان شوم...بعد هر چه خودم در ذهنم میگذشت بر زیان آنها جاری کنم...

دلم شیطنت میخواهد...

همان خاله بازی های آخر شب...که زیر پتو قایم شوم و عروسکهایم را مطمین کنم که تا صبح مواظبشان هستم...

بعد خودم با اولین صدای که در اتاق می آید جدنی بترسم و دیگر رویم نشود در چشم عروسک ها نگاه کنم...

دلم شیطنت میخواهد...

اینکه پدر که از راه میرسد دوان دوان به سویش بدوم و چون قدم نمیرسد،پاهایش را بغل کنم و او که خستگیش در رفته مرا بلند کند و بچرخاند و من جیغ بزنم که بابا میترسم!!!بعد هم یک دانه بوس محکم آبدار روی لپم جا بماند از مهر پدری اش...

اینکه وقتی مریض میشوم حسابی خودم را لوس کنم...آخر ناز من خریدن دارد برای پدر و مادر...و تا درمانگاه روی دوشهای پدر بنشینم از همان بالا بهآدم بزرگ هایی که حالا کوچولو شدن نگاه کنم و هی غر بزنم که اینجا و اونجاو همه جام درد میکنه...

 

آری دلم شیطنت میخواهد...

دوچرخه سواری و مسابقه با پدر...

اینکه تا پدر سر به سجده میگذارد،بپرم روی دوششو از آن رکعت به بعد روی دوشش بمانم...

و بعد لبخند شیرین پدر که چشمک میزند آن بالا خوش گذشت خانوم دکتر؟

دلم کادوی کودکانه میخواهد که بگویند چشمت را ببند و تا نگفتیم باز نکن!دلم از لای انگشتهای پنج سانتی ام نگاه کردن به کادو را میخواهد...

دلم نقاشی با مادر میخواهد...و اینکه همیشه بگوید ببین دخترم چه نقاشی ای کشیده است!!

بازی هایی که همیشه قاعده شان را به هم زدم و پدر و مادر گفتند بازی همینگونه است که تو میگویی...

اینکه جلوی عروسک فروشی ها و کتاب فروشی ها پایم سست شود...و همان جمله ی همیشگی مادر که تو اینهمه عروسک داری...باز هم؟و من یک لبخند مادر کش تحویلش بدهم و به مقصودم برسم...

دلم شیطنت میخواهد...

جنسش هم کودکی باشد...

حالا نه دامنم اندازه ی تن من است نه دست هایم در آستین پف پفی لباسم جا میشود...

اشکالی ندارد...

همه ی اینها را برای دخترم تکرار میکنم...

و دوباره همان دخترک ۳-۴ ساله ای میشوم که دلش برای شیطنت تنگ نمیشد و میخواست بزرگ شود،پلوفوسور شود،کفش های تق تقی بپوشد،رژ بزند...

من باز هم کودک میشوم...به خود فاطمه نامم این نوید را میدهم که یکبار دیگر تمام  این شیطنت ها را تکرار کنم...

دلم شیطنت میخواهد...

 

 

 

از همش که بگذریم...

دلم عشقمو میخواد... :))))))

دلم براش تنگ شده باز!! :(

 نکتش اینجا بود :))))

"دلم شیطنت میخواهد" رو هم توضیح دادم تا "بعضیا " :)) نگن عکس شیطنته رو گذاشتی...خواستم بدونه فقط اون نیس :))))

همین دیگه...

 

+

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگر یاد ندادست استاد...

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392ساعت 20:22 توسط ❤ما دو تا❤| |