<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و تو</title>
<link>https://manbarayeto121.blogfa.com</link>
<description>تا ابد برای هم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Oct 2013 10:00:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>درختایی که وقت هیچ وقت سبز شدن...</title>
<link>https://manbarayeto121.blogfa.com/post/209</link>
<description>این که هر چند هفته یکبار چیزی از لوازم اهل خانه گم شود داستان عادی و تکراری ای شده بود ... تا چند سال قبل از کندن حیاط خانه مان هیچکس نمیدانست داستان این گم شدن های گاه و بیگاه چیست ... تا روزی که مادر لنگه ی گوشواره ی طلایش را که سالها قبل گم کرده بود در باغچه ی حیاط پشتی خانه پیدا کرد و کم کم هربار یکی با شی گمشده ای از حیاط به خانه امد ... این فکر عجیب که کاشتن هر چیزی در خاک تبدیل به بوته و یا درختی میشود وقتی هنوز به مدرسه نمیرفتم در روزهایی که از صبح</description>
<pubDate>Tue, 01 Oct 2013 10:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manbarayeto121</dc:creator>
<guid>manbarayeto121.blogfa.com/post/209</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز مهربان من،ناراحت نباش...تنهایی جای همه دوستت دارم :)</title>
<link>https://manbarayeto121.blogfa.com/post/208</link>
<description>شهریور آرام آرام پیراهنش را بر روی شکم آفتاب سوخته اش کشید... پاییز با صبح های تاریک و روشن سردش سر رسید... پاییز که میرسد بعضی آدمها دچار غصه های عجیب میشوند... بعضی ها به قول خودشان استرس میگیرند... خیلی ها هم اخم میکنند و با چشمهای غبار گرفته مدام به آسمان زل میزنند... در دنیا احتمالا آدمهای زیادی هستند که پاییز را دوست ندارند... به خاطر صبح های بیش از اندازه زودش... به خاطر سرمایش.. برگهای زرد و رنگ پریده اش و روزهای کوتاه اش...</description>
<pubDate>Mon, 30 Sep 2013 16:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manbarayeto121</dc:creator>
<guid>manbarayeto121.blogfa.com/post/208</guid>
</item>
<item>
<title>هوای سیاه سفید دوست داشتنی من...</title>
<link>https://manbarayeto121.blogfa.com/post/207</link>
<description>گرگ و میش...برفی...بارانی...آفتابی...ابری...طلوع...غروب... این همه آب و هوای مختلف... ولی خب چرا خدا برای دل من هم که شده یک هوای سیاه سفید نیافریده؟ که مثلا تو یک روز زنگ بزنی و بگویی فاطمه دیدی چه هوای سیاه و سفید قشنگی شده؟همان جور که دوست داری...دیدی در این سیاه و سفیدی قطره های باران هم برق میزنند؟ و من سریع با چشم های نیمه بسته از زیر پتوی نرمولی ام بیرون بیایم و بدوم پشت پنجره که هوای مورد علاقه ی سیاه و سفیدم را ببینم...</description>
<pubDate>Mon, 30 Sep 2013 15:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manbarayeto121</dc:creator>
<guid>manbarayeto121.blogfa.com/post/207</guid>
</item>
<item>
<title>آدم های ساده را دوست دارم...</title>
<link>https://manbarayeto121.blogfa.com/post/206</link>
<description>آدمهای ساده را دوست دارم همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند همان ها که برای همه لبخند دارند همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد عمرشان کوتاهاست بسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد آدم های ساده را دوست دارم بوی ناب “آدم” میدهند ساده که میشوی همه چیز خوب میشود خودت غمت مشکلت غصه ات هوای شهرت آدمهای اطرافت حتی دشمنت یک آدم ساده که</description>
<pubDate>Wed, 25 Sep 2013 05:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manbarayeto121</dc:creator>
<guid>manbarayeto121.blogfa.com/post/206</guid>
</item>
<item>
<title>جملات هیچ کجای دنیا جای بغل کردن را نمیگیرند...</title>
<link>https://manbarayeto121.blogfa.com/post/205</link>
<description>در زندگی وقتهایی هست که باید یک کسی را دوست داشته باشی ... یک عالمه دوستش داشته باشی یعنی ... یک جوری که خاص خودش باشد هم فقط ...که قبل از او کسی را نبوده باشد و بعدش هم نشود برای کسی آن حس ... دوست داشتنی که تنها و تنها و تنها و هزار تنهای دیگر قد ِ قواره ی &quot; او &quot; باشد و بس ... &quot; او &quot; ی خاص ِ خودت .. &quot; او &quot; با همه ی زیاد و کمش .. &quot; او &quot; , بی تشدید , بی کشیدگی , بی ضمه .. &quot; او &quot; ی تنهای تنهای تنها ...</description>
<pubDate>Wed, 18 Sep 2013 09:11:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>manbarayeto121</dc:creator>
<guid>manbarayeto121.blogfa.com/post/205</guid>
</item>
<item>
<title>امروز با خودم هم حرف نزدم،فقط نوشتم!دارم ته میکشم کم کم!مثل رسیدن به فیلتر ته سیگار!</title>
<link>https://manbarayeto121.blogfa.com/post/204</link>
<description>من میگویم دلتنگی را میشود نوشت...با تمام جزئیاتش... مشکل فقط این است که دل تنگی های یک نوشته اصلا فهمیده نمیشوند.. .دل تنگی های گفته شده،دلتنگی هایی که به قواره ی کلمه دربیایند،دلتنگی هایی تنها هستند،دلتنگی هایی بی پناه هستند،دلتنگی هایی هستند که شبیه سکوتند،شبیه هیچ چیز نگفتنند...که به اشتراک گذاشته میشوند تا باری چند از روی دوش ما بردارند... اما همین فهمیده نشدنشان میشود باری چند برابر... به خیالم قانون این است که دلتنگی باید توسط دو نفر خاص درک شود...</description>
<pubDate>Tue, 17 Sep 2013 16:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manbarayeto121</dc:creator>
<guid>manbarayeto121.blogfa.com/post/204</guid>
</item>
<item>
<title>بفرمایید شکست عشقی نوش جان کنید!</title>
<link>https://manbarayeto121.blogfa.com/post/203</link>
<description>اینکه بعضی از ما دختر ها،حدود سه وعده در روز شکست عشقی میخوریم،برای این است که اگر فلانی هزار و شونصد و پونصدمین دوست پسرمان هم باشد،باز دلمان میخواهد ما اولین دوست دخترش باشیم... بعد همین که وسط حرف هایش از هم کلاسی هایش حرف میزند،زرتی ضربه میخوریم و او را با هم کلاسی اش در حال خوردن شکلات گلاسه تصور میکنیم... همین که اسم خواهر شوهر خواهرش را بیاورد که مثلا به او ریاضی درس میدهد،به این فکر میکنیم که نکند دخترک وسط درس زیادی عشوه بیاید و زرتی ضربه</description>
<pubDate>Tue, 17 Sep 2013 08:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manbarayeto121</dc:creator>
<guid>manbarayeto121.blogfa.com/post/203</guid>
</item>
<item>
<title>I AM SO CHEERLESS.I MISS U...</title>
<link>https://manbarayeto121.blogfa.com/post/202</link>
<description>+ شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟ دختری هست آنقدر دلتنگ است ....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ</description>
<pubDate>Mon, 16 Sep 2013 18:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manbarayeto121</dc:creator>
<guid>manbarayeto121.blogfa.com/post/202</guid>
</item>
<item>
<title>without censorship</title>
<link>https://manbarayeto121.blogfa.com/post/201</link>
<description>فرض را بر این بگیریم که من باشم... تو باشی... یک شب رویایی باشد... بوی عود و شمع... و آن آهنگ لاواستوری لعنتی... من که غرق در چشمانت...خجالت هم ندارد... فرش قرمز که برایمان پهن نکرده اند که انتهای آن ما باشیم و بقیه تماشایمان کنند... کسی هم جز من و تو نیست... اصلا بگذار نگاه کنند...مگر عاشقی کردن با تو خجالت دارد...؟ خدا هم خودش را سرگرم نشان میدهد که یعنی حواسش نیست... که یعنی عاشقیتان را بکنید...</description>
<pubDate>Sun, 15 Sep 2013 14:37:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>manbarayeto121</dc:creator>
<guid>manbarayeto121.blogfa.com/post/201</guid>
</item>
<item>
<title>بوی آغوش تو...</title>
<link>https://manbarayeto121.blogfa.com/post/200</link>
<description>یکی از روزهای داغ تابستان... لم داده بودم توی آغوشش...و روی شکمش نقشه ی جغرافیا را میکشیدم... دست هایم را که گرفت... بازیگوشی فراموشم شد... دست هایش را در دست گرفته بودم... گرمایش دیوانه کننده بود... دستهایش برایم سمبل است... سمبل گرما... از آن گرماهای اواخر بهار که اصلا کلافه ام نمیکرد... با خودم گفتم روزهاست که دست هایش را دارم... با دستانش خاطره دارم... یکباره همه ی وجودم ترس شد... ترس نداشتنش...</description>
<pubDate>Fri, 13 Sep 2013 07:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>manbarayeto121</dc:creator>
<guid>manbarayeto121.blogfa.com/post/200</guid>
</item>
</channel>
</rss>
