دلم که برایت تنگ میشود واژه ها را به جان هم می اندازم!

+
وقتی دردهایم به هم گره میخورند،وقتی سر کلاف دلتنگیهایم را گم میکنم،وقتی نخی را میکشم تا سر دلتنگیهایم را پیدا کنم و گره کورتر میشود...وقتی دلم میخواهد قیچی بردارم و تمام دلتنگیهایم را ریز ریز کنم...
درست سر همین"وقتی ها"تو می آیی سعید...
آرامم میکنی...
آرام میشوم...حالم خوب میشود...و بعد سر فرصت مینشینم و دست لبخندت را که وقت گذاشتن برایش بیش از اینها می ارزد میگیرم و با تو،گره دلتنگیهایم را باز میکنم...دانه به دانه...نخ به نخ...
دستت را برداری دوباره گره میخورند...سر جانم با تو شرط میبندم که گره میخورند...دوباره و دوباره و دوباره...
+
چند ساله که بودم دلم برای عروسک هایم تنگ میشد...حالا چند ساله تر شده ام و دلم برای فرشته ای تنگ میشود...
میدانم...میدانم...دلکم کمی پر توقع شده است...
+
تازگی ها فهمیده ام قدم بلندتر از چند سالگی هایم شده است...اما دلتنگی هایم قد بلندترند...زورم بهشان نمیرسد...تو چیزی بگو...به گمانم قد تو میرسد...همان قدی که به تو ابهت میدهد...تو پادرمیانی کن...
تهدیدشان کردم بزرگترم را سرشان می آورم...تو را...
"فاطمه"