زیــبــآ . . . تَمـاِҐ حَــرفِــ בِلَـم ایـטּ اسـت ،

  مـَטּ عِشـق را بـا نـاҐ تـو آغـاز کـَرבه اҐ ،

  בر هَــر کُجــاے عِشـق کهـ هَسـتــے ،

  آغـــاز کُـטּ مَــــــــــــرا . . .❤

 

+

این یک بی تو نوشت ساده بود...

درختایی که وقت هیچ وقت سبز شدن...

 

 

این که هر چند هفته یکبار چیزی از لوازم  اهل خانه گم شود داستان عادی و تکراری ای شده بود ...

تا چند سال قبل از کندن حیاط خانه مان هیچکس نمیدانست داستان این گم شدن های گاه و بیگاه چیست ...

تا روزی که مادر لنگه ی گوشواره ی طلایش را که سالها قبل گم کرده بود در باغچه ی حیاط پشتی خانه پیدا کرد و کم کم هربار یکی با شی گمشده ای از حیاط به خانه امد ...

این فکر عجیب که کاشتن هر چیزی در خاک تبدیل به بوته و یا درختی میشود وقتی هنوز به مدرسه نمیرفتم در روزهایی که از صبح تا عصر  در خانه تنها بودم به فکرم رسیده بود ...

بعد از آن باری که علیرضا هسته هلو ی نیمه خورده اش را برد و وسط باغچه کاشت و من برای اولین بار سبز شدن و بزرگ شدن درختی را دیدم  ...

واین کار کم کم  برایم تبدیل شد به یک عادت...

داشتن یک درخت با میوه هایی از گوشواره های طلا ...بوته ی کتاب...ساعت دایی... خودکار مارک دار پدر و عروسک هایم  انقدر جذاب بودند که همگی تبدیل شدند به دانه هایی برای دفن کردن و آبیاری...

اما اکنون...

من صاحب هیچ درختی نشدم و هیچ بوته و دانه ای جوانه نزد به جز همان هسته ی کوچک هلو...

 اما اتفاق خوبی بود اگر بعضی چیزها واقعا بعد از دفن شدن سبز میشدند...

برای بچه هایی که عاشق کتابها هستند  ااما کتاب ندارند کتاب جوانه میزد...برای آدمهای تنها دوست...برای مردم آفریقا غذا... برای پسر سلف ویولون نواز کوچه که کفش نداشت، کفش جوانه میزد... و برای دنیا رنگهای شاد ...

دلم یک عالمه از این درخت ها برای یک عالمه آدم روی زمین میخواهد...

 

 

 

 

+

یک بسته ی هوارتایی دوستت دارمِ خاص...برسد به دست جناب سعید خان خودم :)

پاییز مهربان من،ناراحت نباش...تنهایی جای همه دوستت دارم :)

 

شهریور آرام آرام پیراهنش را بر روی شکم آفتاب سوخته اش کشید...

پاییز با  صبح های تاریک و  روشن سردش سر رسید...

پاییز که میرسد بعضی آدمها دچار غصه های عجیب میشوند...

بعضی ها به قول خودشان استرس میگیرند...

خیلی ها هم  اخم میکنند و با چشمهای غبار گرفته مدام به آسمان زل میزنند...

در دنیا احتمالا آدمهای زیادی هستند که پاییز را دوست ندارند...

به خاطر صبح های بیش از اندازه زودش...

به خاطر سرمایش..

برگهای زرد و رنگ پریده اش و روزهای کوتاه اش...

کسی اما نمیداند داستان پاییز چیست...

پاییز مهربان و تنها که میان تابستان داغ و زمستان یخ زده گم شده است...

و احتمالا  زیادی پیر شده است که ما بوی لذیذ نان های داغ صبح های زودش را فراموش کرده ایم ...

پاییز مادریست که جایی در شکمش فرزندی را بارور است...

زمستان کوچکی که اگر نبود هیچ بهاری از زمین سبز نمیشد...

 

 +

دنیا ...

پراز رنج است...

با این حال...

درختان گیلاس شکوفه میدهند...

 

(ایسا)

 

+

من گلابی هستم...

به قول شمس لنگرودی:سپاسگزارم درخت گلابی،که به شکل دلم در آمدی!چه تنها بودم... :)

اونی که باس میگرفت،گرفت... :)

 

 

+

تو که باشی من هگل میشوم نه حافظ،

اینجا "ایده آلیسم ِ مطلق" یعنی

حلقه ی انگشتانت به دور ِ فنجان ِ چای...

هوای سیاه سفید دوست داشتنی من...

 

 

 

گرگ و میش...برفی...بارانی...آفتابی...ابری...طلوع...غروب...

این همه آب و هوای مختلف...

ولی خب چرا خدا برای دل من هم که شده یک هوای سیاه سفید نیافریده؟

که مثلا تو یک روز زنگ بزنی و بگویی فاطمه دیدی چه هوای سیاه و سفید قشنگی شده؟همان جور که دوست داری...دیدی در این سیاه و سفیدی قطره های باران هم برق میزنند؟

و من سریع با چشم های نیمه بسته از زیر پتوی نرمولی ام بیرون بیایم و بدوم پشت پنجره که هوای مورد علاقه ی سیاه و سفیدم را ببینم...

تو دوباره صدایم کنی...

و انعکاس صدایت در گوشم بپیچد....

من عاشق تر شوم صدایت را...

و با مکث جواب فاطمه گفتنت را بدهم...

تو بفهمی عاشق تر شده ام...

لبخند بزنی و من بفهمم لبخندت را...

بعد بگویی چتر قرمزت را بردار...امروز مسافتی طولانی را پیاده روی میکنیم...مثلا خیابان ولیعصر یا کوچه پس کوچه های ازگل را...

و تصور سیاه سفیدی خیابان ها و درخشش قطره های باران و یک من و تو زیر چتر قرمز،مرا غرق خوشبختی کند...

بعد تو بیایی...برویم...

من هی غر بزنم از وجود چتر قرمز...

بگویم که باران را با خیس شدنش دوست دارم...

تو دعوایم کنی که اگر چتر را ببندی به خانه برمیگردیم،همراه با اخم های ریزت که هیچ وقت عصبانی نیستند اما...

تو چتر را بگیری...

من بازویت را بگیرم...

نگاهت کنم...

چشمانت برق بزنند...

لبخند بزنم...

تو ناآرام شوی...و مرا زیر همان چتر قرمز ببوسی...

آخ که توشاید ندانی چقدر هوای بوسیدنت را کرده ام...

آن هم در یک چنین دوشنبه ای که رنگ نارنجی اش دارد چشمم را میزند...

 

 

 

+

تا به حال

لای یک عالمه کتاب

عشقبازی کرده‌ای ؟

جوری بوس ت می‌کنم

نه ...

جوری نفس ت می‌کشم

که کتاب‌ها بریزد ...

 

 

+

هنـــــــــر نه "ایسم" است نه "ایست"

گاهی یک ماگ ِ سفید ِ پراز چای پشت ِ پنجره،

خودش یـــــــــــــک هایکو ست...

 

+

نرمولی واژه ی اختراعی کودکیم است...مخفف نرم و خوشگل :))

 

 

 

+

داشتیم از بی نتی میمردم به همین مونیتور قسم :|

 

 

+

بسی عاشخ این پست پایین هستیم که آقایی جانمان گذاشته است...مفهوم دارد کلی :)

آدم های ساده را دوست دارم...

 آدمهای 

ساده را دوست دارم

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند
همان ها که برای همه لبخند دارند
همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد
عمرشان کوتاهاست
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد
آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب “آدم” میدهند


ساده که میشوی
همه چیز خوب میشود
خودت
غمت
مشکلت
غصه ات
هوای شهرت
آدمهای اطرافت
حتی دشمنت


 

یک آدم ساده که باشی
برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست
که قیمت تویوتا لندکروز چند است
فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد
مهم نیست
نیاوران کجاست
شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه
کدام حوالی اند
رستوران چینی ها
گرانترین غذایش چیست


ساده که باشی
همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود
همیشه لبخند بر لب داری
بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی
زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی
آدم برفی که درست میکنی
شال گردنت را به او میبخشی


 

ساده که باشی
همین که بدانی بربری و لواش چند است
کفایت میکند
نیازی به غذای چینی نیست
آبگوشت هم خوب است


آدمهای ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم میدهند


جملات هیچ کجای دنیا جای بغل کردن را نمیگیرند...

   - کیمیا سپهری ,ترنم محبت,خانم عمو  ,مینا   ,یلدا محمدی,آسیه ب,۩ نعنا  ۩,آرین آرین پور,شهرزاد       مهر      ,خیس ِ باران   ,اشک ِ ابر ,آفرودیت  ,رها دریایی,نوشین ن,تنها بانو ترنم عشق و محبت,ملودی ,۩ عسل بانو ۩ ,هما حسینی,ضحی پاک, هستی   ,

 

در زندگی وقتهایی هست که باید یک کسی را دوست داشته باشی ...

یک عالمه دوستش داشته باشی یعنی ...

یک جوری که خاص خودش باشد هم فقط ...که قبل از او کسی را نبوده باشد و بعدش هم نشود برای کسی آن حس ...

دوست داشتنی که تنها و تنها و تنها و هزار تنهای دیگر قد ِ قواره ی " او " باشد و بس ...

" او " ی خاص ِ خودت .. " او " با همه ی زیاد و کمش .. " او " , بی تشدید , بی کشیدگی , بی ضمه .. " او " ی تنهای تنهای تنها ...

 

 

 

 

 

+

آدم بهتر است برای آرام کردن دیگران،دست هایش را بگذارد دو طرف صورت طرفش،خیره شود به چشم هایش،بعد محکم بغلش کند...

اصلا هم نگوید بیا فراموش کنیم...اصلا هم نگوید خدا بزرگ است...اصلا هم نگوید خیلی چیزهای دیگر که شما بهتر از من میدانید...

اصلا یک وقت هایی نباید هیچ چیز گفت...

یک وقت هایی فقط باید بغل کرد...

جملات هیچ کجای دنیا جای بغل کردن را نمیگیرند

( و "او"ی من این را خوب میداند..."او"ی من با همه ی مردهای این سرزمین فرق دارد...)

 

 

+ پیوست به آدمی که دلم ناراحتیش را نخواسته هیچ وقت...حتی در اوج ناراحتی هایم... :)

عاشقانه دوست دارم... :)

امروز با خودم هم حرف نزدم،فقط نوشتم!دارم ته میکشم کم کم!مثل رسیدن به فیلتر ته سیگار!

 

من میگویم دلتنگی را میشود نوشت...با تمام جزئیاتش...

مشکل فقط این است که دل تنگی های یک نوشته اصلا فهمیده نمیشوند..

.دل تنگی های گفته شده،دلتنگی هایی که به قواره ی کلمه دربیایند،دلتنگی هایی تنها هستند،دلتنگی هایی بی پناه هستند،دلتنگی هایی هستند که شبیه سکوتند،شبیه هیچ چیز نگفتنند...که به اشتراک گذاشته میشوند تا باری چند از روی دوش ما بردارند...

اما همین فهمیده نشدنشان میشود باری چند برابر...

به خیالم قانون این است که دلتنگی باید توسط دو نفر خاص درک شود...

اما"یک دلتنگی"باید توسط یک نفر فهمیده شود...آن هم توسط صاحبش...یعنی هر کس دلتنگی خودش را میفهمد...

این است که نوشتن دلتنگی ها،صرفا نوشتن کلمات مبهمیست که قدرت انتقال معنی را ندارند...که بعد میشود به قول دوستان طوفان کردن و چنین و چنان کردن...

این است که آدم ها میمانند و دلتنگی هایشان و دل هایشان و بارهایشان و حرف هایشان و بغض هایشان...بعد همین میشود که تنها میشوند و تنها میشوند و تنها و تنها و تنهاتر...

با این همه،دلتنگی ها تنها محتاج باورند...

باور کمک خوبیست...

دلتنگی ها را نفهمیده باور کنیم...

 

 

 

+

و این "آره"های الکی در جواب تکراری ترین سوال دنیا...خوبی؟

ـ امروز را فاکتور بگیریم...کلا فاکتور بگیریم بعضی روزها را،خوبم،طوری که خوب تر از این دیگر نمیشود(الکی...)    :|

ولی امروز را بگویم...خوب...نیستم :)

 

 

 

+

بی حالی امروزم همه را کلافه کرده است...یکی بیاید مرا سر و ته کند هر چه مانده در گلویم بیاید بیرون...

 

 

 +

امروز عاشقانه هایم کمرنگ شده اند در پست هایم...

 

 

 

 

+

کشف کردم مرزش را...

چون رسیدم بهش...

مرز جنون را میگویم...

 

 

 

+

آخر شب:

خودم عزیز...بسه دیگه واسه امروز...هوم؟ :)

حالا یه کوچولو بخند...باید تا برمیگرده خوب شده باشی...

شب همگی خوش...

بفرمایید شکست عشقی نوش جان کنید!

 

اینکه بعضی از ما دختر ها،حدود سه وعده در روز شکست عشقی میخوریم،برای این است که اگر فلانی هزار و شونصد و پونصدمین دوست پسرمان هم باشد،باز دلمان میخواهد ما اولین دوست دخترش باشیم...

بعد همین که وسط حرف هایش از هم کلاسی هایش حرف میزند،زرتی ضربه میخوریم و او را با هم کلاسی اش در حال خوردن شکلات گلاسه تصور میکنیم...

همین که اسم خواهر شوهر خواهرش را بیاورد که مثلا به او ریاضی درس میدهد،به این فکر میکنیم که نکند دخترک وسط درس زیادی عشوه بیاید و زرتی ضربه میخوریم...

همین که میگوید همسایه مان آش نذری آورده است،فکر میکنیم که نکند دخترک با تاپ آمده باشد دم درشان و باز زرتی ضربه میخوریم...

فکر میکنیم که نکند دختر خاله ها و عموها و دایی هایش عوضی باشند...

نکند کسی لای کتابی که گرفته بود و حالا میخواهد پس بدهد،برایش گل گذاشته باشد...

نکند دخترهای توی مترو دستشان را روی دستش بگذارند...

نکند آن دختر توی کافه که پشتمان به اوست،به او چشمک بزند...

نکند مادرش بخواهد دختر اشرف خانوم این ها رو برایش بگیرد...

نکند من تنها دختر زندگی اش نباشم...

و اینطوری میشود که هی ضربه میخوریم...!!!

اصلا خدا بعضی از ما را ساخته که هی ضربه بخوریم...

چرایی اش به خودمان برمیگردد البته ها!!

ولی خب...باز هم ضربه میخوریم...

حواسمان به خودمان و عقبه مان باشد،ضربه نمیخوریم...

 

 

 

+

 

مخاطب داشت...از دوستان لینکی... :)

در قالب کامنت نگنجید دوست جانم...من هم که دیشب به قول شما اعصاب ظاهر و باطنا مواجی داشتم که جوابگوی سوالتان باشم...یکهو حرف را زدیم و بحث را فیصله دادیم...

داشتیم مینوشتیم هی دستمان خط میخورد از پس تلاطم اعصابمان...کج و معوجیش را به صافی خودتان ببخشید :)

 

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

از صبح هر کی زنگ زد میگه خواب بودی فاطمه؟؟میگم نه به خدا...من اصن نخوابیدم...حال نداشتم دیشبم بخوابم...

بعد میگه آخه صدات گرفتس گفتم شاید خواب بودی...

خودم: چرا؟؟!من که خوبم...!!

خودم: خوبی واقعا؟!

خودم: دروغ که کنتور نمیندازه...

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

در پست زیر در این ساعت کلمه ی نگران را جایگزین دلتنگ میکنم...

و تمام !!

 

I AM SO CHEERLESS.I MISS U...

 

 

 

+

شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟

 

دختری هست آنقدر دلتنگ است ....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است....دلتنگ است....دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...دلتنگ است...که دلتنگی هم مقابلش سر خم کرده است!!!!

 

 

 

 

 

+دلم انقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تنگ شده بود...در یک ثانیه دو برابر شد...

و اینجا من قانون بقای دلتنگی رو با اندک تفاوتی کشف کردم... :(

قانون:دلتنگی به وجود می آید و از بین نمیرود...بلکه از ثانیه ای به ثانیه ی دیگر منتقل میشود...

 

 

 

+

تولدت مبارک امام رضای عزیزم :)

بوس :)

من که نمیتونم واست آرزوهای خوب بکنم چون به هر حال.......عوضش تو واسه من و سعید آرزوهای خوب خوب خوب داشته باش... :)

 

 

توضیحات:

تصویر ابتدایی نشانگر علت دلتنگی من نیست...صرفا جهت رفع شبهه عرض کردم :)

without censorship

 

فرض را بر این بگیریم که من باشم...

تو باشی...

یک شب رویایی باشد...

بوی عود و شمع...

و آن آهنگ لاواستوری لعنتی...

من که غرق در چشمانت...خجالت هم ندارد...

فرش قرمز که برایمان پهن نکرده اند که انتهای آن ما باشیم و بقیه تماشایمان کنند...

کسی هم جز من و تو نیست...

اصلا بگذار نگاه کنند...مگر عاشقی کردن با تو خجالت دارد...؟

خدا هم خودش را سرگرم نشان میدهد که یعنی حواسش نیست...

که یعنی عاشقیتان را بکنید...

بر فرض که حواسش باشد...

خداست دیگر...کاریش نمیشود کرد...

بگذار ببیند و لذت ببرد از عشق خالص من به آغوش تو...

بگذار بار دیگر آفرین بگوید به خودش از آفرینش ما...

بگذار ببیند که من حواسم هست که تو را به من داده...

که من بعد از سالها که تو را به من داد؛هر روز او را شکر میکنم...

بگذار ببیند لبخند نامنتهای مرا...

ببیند دستان توست که دور من حلقه شده است...

تو هستی که مرا احاطه کرده ای...

ببیند مرا که سرم روی شانه ی توست...

ببیند که ریه هایم پر میشود از عطر تو...

دستم را روی کمرت ببیند که طرح میزنم روی آن...

آغوش تو را ببیند که با موهای تیره ی من پر شده است...

بگذار ببیند نیاز مرا به تو...

بگذار آن چهره ی متلاطم مرا ببیند...

بگذار ببیند این شب پر از شهوت مرا...

شبی از هزاران هزار شب از زندگانی من و تو که ناتمام است....

 

 

 

 

+

من ادعای فرشته بودن ندارم...من خودم هستم...و اینجا با تمام خودم حضور دارم...

 

 

 

+

سعید...

چه خوب که خدا تو را به من داد...

وگرنه مجبور بودم به همان هفتی هشتی های کوه مانند نقاشی های کودکی ام،تکیه کنم...

بوی آغوش تو...

 www.manbarayeto121.blogfa.com

یکی از روزهای داغ تابستان...

لم داده بودم توی آغوشش...و روی شکمش نقشه ی جغرافیا را میکشیدم...

دست هایم را که گرفت...

بازیگوشی فراموشم شد...

دست هایش را در دست گرفته بودم...

گرمایش دیوانه کننده بود...

دستهایش برایم سمبل است...

سمبل گرما...

از آن گرماهای اواخر بهار که اصلا کلافه ام نمیکرد...

با خودم گفتم روزهاست که دست هایش را دارم...

با دستانش خاطره دارم...

یکباره همه ی وجودم ترس شد...

ترس نداشتنش...

ترس از دست دادنش...

راستش ترس دارد نبودنش...

نباشد که دست هایش را بگیرم...

نباشد که رد انگشتانش روی پوستم بماند...

و تمام خوشبختی دنیا را در وجود عاشقم تزریق کند...

ترسناک است...

آنقدر ترسناک که گاهی میشود دلیل کابوس...

دلیل تب کردن...

دست هایش پر از حس خوب زندگیست...

امنیت در دستانش پرسه میزند...

آنقدر که میشود در دستانش یک عمر خوابید و بیدار نشد...

 

 

 

 

 

 

+

 شعر...

ردیف و قافیه نمیخواهد...

بوی آغوش تو...

هر دیوانه ای را شاعر میکند...!

 

 

 

+

صبحی که شروعش با توست...خورشید دیگر اضافیست...

 

 

 

 

+

من و تمام من در زمین میچرخیم...تو و تمام تو در ذهن من...

 

ای عشق...


 

ای عشق، ای ترنم نامت ترانه‌ها
معشوق آشنای همه عاشقانه‌ها
….
ای معنی جمال به هر صورتی که هست
مضمون و محتوای تمام ترانه‌ها
….
با هر نسیم، دست تکان می‌دهد گلی
هر نامه‌ای ز نام تو دارد نشانه‌ها
….
هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شکوفه، خوشه ی گندم به دانه ها
….
شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دریا به موج و موج به ریگ کرانه ها
….
باران قصیده‌ای است تر و تازه و روان
آتش ترانه‌ای است به زبان زبانه‌ها
….
اما مرا زبان غزلخوانی تو نیست
شبنم چگونه دم زند از بی‌کرانه‌ها
….
کوچه به کوچه سر زده‌ام کو به کوی تو
چون حلقه در‌به‌در زده‌ام سربه‌خانه‌ها
….
یک لحظه از نگاه تو کافی است تا دلم
سودا کند دمی به همه جاودانه‌ها
….


این مهمانی خصوصی است!

 

 

--هیــــــــــــس !

 

اینجا دو عدد ( من ) در حال ( ما ) شدن است ...

 

لطفا ضمیر ( او ) اضافه نکنید...

 

این مهمانی خصوصی است !

 

 

 

+

 

این ما  در "من" و "آن یکی من" خلاصه شده است!

امروز "ما" شادیم و هیچ حرف خاصی برای گفتن نداریم...فقط میگذاریم شادی؛مثل یک مایع نئشه آور در تمام وجودمان رخنه کند...و از این رگ به آن رگ روان شود...یک روز هم نئشه ی شادی و خوشحالی و مستی از آن ما باشد...به کجای دنیا برمیخورد مگر...؟

 

 

 

+

گفتی دوستت دارم...

و من سر به بیابان نهادم...

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...

 

 

 

 

+

خدایا

اگه قرار باشه امشب ازت چیزی بخوام

اون چیز نه پوله.. نه شهرت... نه سلامتی...

فقط کسی که دوستش دارمو ازم نگیر.

با هر چیزی که می خوای امتحانم کن. ولی با اون نه...لطفا...

 

 کلیک بفرمایید :)

مهمانی خصوصی

 

اینم آهنگ دلبستگی شهرام شکوهی با مضمون امروز

 

"فاطمه"

 

۲۰شهریور هزار و سیصد و نود ودو...

برای تو مینویسم...

چند صباحی است حرف هایی در فراسوی قلبم درگیر شده,زمانه فرصتی نصیبمان نکرد که در پیشگاهت تقدیم کنم...برایت مینویسم با اینکه خود نیک میدانی اهل نوشتن نیستم...اما مینویسم چون خاطرت عزیزتر از هر چیزی برای من است...

همسر من زنیست...

همسر من زنیست عاشق...عاشقی که لحظه لحظه ی زندگیش عشق است,ارادت...عشقی بینظیر...عشقی ناب...عاشقی بی همتا...عاشقی دل پاک...

همسر من زنیست  که از پس هر حرفش هزار گوهر میبارد,خود گوهر است و سخنانش گویای وجودش...

همسر من زنیست بی نظیر,جهانی به وجودش غبطه میخورند...

همسر من زنیست پرستیدنی,گر وجودش آشکار میشد من که هیچ,تمام دنیا به پرستش زنانگی او اقدام میکردند,چون که خورشیدست او...خورشید تابنده ی من...

همسر من همان زنیست  که درکت میکند فقط با یک نگاه...گاه با یک سلام...نیازی به توضیح ندارد,او فرای هر حدو مرزی درک میکند...

همسر من همان زنیست که لطیف است و هر آن لطافتش را به خانوده اش میدهد...

همسر من همان زنیست که بودن او با من فراتر از هر تعهد و عهدیست...

همسر من همان زنیست که هرچه از زنانگیش بگویم کم است...همان است که اگر بخواهم خوبی هایش را بشمارم,عمر قد نمیدهد...

همان است که عمر من است...جون من است...زندگی و زندگی بخش من است...

از تو میگویم,از تو میخوانم,از تو مینویسم,همان تویی که همسر مهربان منی,همان تویی که در چنین روزی با دستان کوچکت زندگی را به من بخشیدی...بخشنده ی من...امید من...چشم به راه توام...

امروز دل انگیز ترین روز خداست...آری امروز روز ماست...همون روز میلاد عشق پاک...همان روز آشنایی...همان روز زیبایی...




+اینک که یک سال از نعهد ما میگذرد میخواهم این را بدانی که با تمام وجود دوستت دارم و مانند کوهی در پشتت استوار مانده ام و خواهم ماند...

این را نیز بدان که اگر از آسمان سنگ هم ببارد به تو و عشق ما هیچ آسیبی نمیرسد,من به تو اطمینان میدهم و مواظبت هستم...هستم...هستم هستی من...




+

فاطمه ی من,عزیزدل من,سالگردمون مبارک   

1392/6/20

"سعید"

از قشنگی های دنیا...

+

از قشنگی های دنیا میتونه این باشد که بعد از ساعت ۲۴ دینگ دینگ گوشی ات بلند شود...یادت رفته باشد که روز توست در صورتی که روز قبلش خودت یادآور دوستان صورتی ات شده باشی که روزمان است!

و بعد که میخوانی دینگ دینگ ها را،هی لبخند شوی...

که آدم هایی هستند که تو را یادشان هست...و بعد صدایشان در گوشت طنین انداز شود و باز هم تبریک بگویند روزت را...

از قشنگی های دنیا میتواند این باشد که از برادرت که تنها یک دیوار با او فاصله داری،برادری که هنوز هم کوچک است،برادری که برای بوسیدنش هنوز باید خم شوی و صورتش هنوز مرد نشده،از این برادر هم یک پاکت تبریک،گوشه ی بالایی صفحه ی موبایلت باشد...حتی اگر مثل برادر من بگوید"لوس نشوها ولی روزت خیلی مبارک"

از قشنگی های دنیا میتواند این باشد که مادرت حواسش باشد که روز توست و کارت پستال را لای لپتاپ و کادویت را زیر بالشت گذاشته باشد که مثلا سورپرایز شوی و ذوق مرگ شوی...

از قشنگی های این دنیا میتواند این باشد که پدرت بیاید و با لبخند گرم و پدرانه اش مهر به در و دیوار اتاقت بپاشد و کادویش را بدهد و جای بوسه اش روی پیشانی ات بماند...

قشنگ تر است اما...وقتی عشقت زودتر از همه به تو تبریک بگوید...که از خواندن تبریکش یک لبــ :) ـــخند گل گشاد روی لبت بنشیند و ته دلت بگویی فدای مهربانیت...

 

 

+

قشنگه که هستی...با خودم نبودم...با دخترا نبودم...با سعید بودم... :)

 

فوتو بای خودم این خونه ی گرند مامان :)

روز دختر همه صورتیه...ما قرمز! :|

 

 

 

+

 

یهو یاد این جمله افتاذم که گقت یه وقتی... "si tu meurs,je te tue"

بگردین فارسیشو بیابین :)

 

 

+

در گوگل بدون پروکسی زدیم فلان آهنگ شاهین نجفی...نزدیک بود خودمان را هم فیلتر کند!!والا!! :|

اینترنت نیست که اصلا...اون تر نت است!!! :|

رب النوع زیبایی و وجاهت...

 

+

تنها اگر یکی از بت ها...

شبیه تو بود...

ابراهیم تبر روی زمین میگذاشت...

و میفهمید چه میگویم وقتی به تو میگویم رب النوع زیبایی و وجاهت...

 

 

 

 

+

وقتی که نیستی...

حس میکنم...

پنجره هم...

دیواری دیگر است...

 

 

 

 

 

+

یکم دیگه تا سه روز...

با آن همه دل داده دلش بسته ی ما شد

ای من به فدای دل دیوانه پسندش

 

 

 

+

دلم پست کوتاه میخواست :)

 

 

شیرین میشود...

 

 

+

شیرین است مردانگی های یک مرد...

شیرین است نگاهش که برای دیگران سرد است و سردرگم...

و در تلاقی نگاه تو گرم میشود،آتش میگیرد،ذوبت میکند...

شیرین است لبخندش که تا ته قلبت نفوذ میکند...

شیرین است آرامشی که در کنارش داری و تمام نمیشود...

شیرین است حتی خستگیهایش...

شیرین است حتی حساسیت هایش...

اما شیرین تر میشود وقتی که تو درک کنی زن...

که او مال توست اما گاهی باید بگذاری برای خودش باشد...

درک کنی خستگیهایش را...بعد گذراندن روزمرگی ها...

درک کنی مشغله هایش را...

اینکه گاهی "نمیشود"را بفهمی...

باید درک کنی نیازش را...وقتی نیستی یا حتی وقتی گاهی کم میشوی...

باید درک کنی که گاهی سکوت شود...

درک کنی که برایش مهمی و این باری بر دوش تو میگذارد...

باید درک کنی که زن باشی...اما زبان مردانه را بیاموزی...

این که بفهمی وقتی میگوید چیزی نیست،یعنی خیلی چیزها هست...

درک کنی این را که از سلام کردنش هم باید بفهمی خوب است یا نه...

اینکه بدانی نیاز دارد که تشویق شود...تمجیدش کنی...از بهترین ویژگیهایش برایش بگویی...

اینکه صبور باشی...انعطاف داشته باشی...

اینکه به او نشان دهی که تنها او برایت مهم است...و خیلی مهم است...

اینکه وقت بگذاری برایش...

هر از گاهی بیشتر تو بگویی...با او بخندی و بخندد و بخندید...

اینکه دلتنگیهایش دلتنگت کند...

اینکه وقتی میخواهد که باشی،باشی...نبودنت ضربه میزند زن...

مردها،مردانگی خود را در دستان زنان جست و جو میکنند...

باید درک کنی هیچ وقت مردانگیش را زیرپا نگذاری...

دست به بزرگیش نزنی...

هم پایش باشی...

کوه باشی...صدایت که میزند شور و عشق به او بازگردانی...

بدانی که آرامش نهایی مرد خلاصه شده است در آغوش عجیب حضرتی به نام زن ...

زن بودن سخت است گاهی...اما مهم است این واژه ی دو حرفی...

زن باش و زبانش را بدان...

شیرین میشود...

 

 

+

خانوما بگیرین مطلبو دیگه...دق ندین مردا رو

 

 

 

 

 

 

 خب...من روز دخترو پیشاپیش تبریک میگم...شنبس ولی خب من نیستم دیگه اونموقع  :)

بازم مسافرتــــــــــــــــــــــــــــ ...

دوس ندارمـــــــ ...

مسافت...دوری...هعی خدا...

 

 

 

به خودم و دوستام و اونایی که دوستام نیستن تبریک میگم... همین دیگه :)

ما روز همه چی داریم غیر روز پسر...قهرم باهاشون...حق سعیدو خوردن همشون زشتن اصن... :))))

خب فعلا :)

 

 

 

موهات بیرونه ها خانومی!

وقتی حواسم نبود و روسری ام لیزخورده بود و موهام دیده می شد

با لبخند گفتی: «موهات بیرونه ها خانومی!»

درحالی که موهام رو قایم می کردم نگاهی به زنهای

اطرافم تو خیابون انداختم.

شرم آور بود....

شوهراشون چه بی خیال....

««اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری»

 

 

+

در راستای کشیدن مقنعه... :)))

در راستای حساسیت ها :)))

در راستای لوکیشن شال :))))

در راستای هر چی تو بگی سعیدم :)))

در راستای ساپورت و جرات :))))

و در راستای اطمینان به وجود بهشت :))))

بعلشم :))))

پست از این پر راستاتر تو عمرم نذاشته بودم ینی :))))

مرا دعوت کن...

 

 

+

 دلم که تنگ میشود...گل ها را که پر پر میکنم،مثل همه نمیگویم دوستم دارد...دوستم  ندارد...دارد...ندارد...

فقط پرپرشان میکنم...و به گذر ثانیه های دور از تو می اندیشم که چه بیهوده میگذرند...

به ساعت نگاه میکنم که چرا تکان نمیدهد به خودش...

چرا به اندازه ی چند ساعت و چند روز و چند ماه که نه...چرا به اندازه ی چند سال جلو نمیرود؟

پر از خواهشم...

پر از تمنا...

پر از خواستن...

و پر از تمام چیزهایی که معنی همین ها را میدهد...

دعوتم کن...

به هر شب مستی و رقص در آغوشت...

که دیوانه شوم بس که به لبخندت نزدیک باشم...

بس که حس کنم حرارت تنت را...

بس که ببینم خواستن هایت را...

مرا دعوت کن...

مرا دعوت کن...

 

+

دلواپس تمام سپیده هایی هستم...

که قرار است...

بدون تو...

سر نزند...

 

 

 

+

واژه ها می آیند و میروند...

تنها دلتنگی توست...

که پای ثابت نوشته های من است...

یک شب که دنیا را با هم بچرخانیم...

 

 

 

+

یک شب باشد که موهایم بلند شود مثل همین مدتی پیش...

به همان اندازه بلند که خودت دوست میداری...

درست تا پایین کمرم...

من موهایم را باب میل تو درست کنم...

 تو بیایی..یا شاید هم من بیایم...ولی تو بیایی بهتر است...

با موهایم بازی کنی...دور انگشتت بپیچانیشان و خیره به چشم هایم،به حرف هایم گوش کنی...

به حرف های زنی که وجودت،غرقش میکند در آرامش...

همینطور که دارم حرف میزنم لب هایم را ببوسی آرام...آرام در گوشم بگویی که حالا که وقت این حرف هانیست...

بگویی که دیگر آینده مثل روز روشن شده است...بگویی میمانی و نمیگذاری من هم جایی بروم...

بگویی دیگر تصرفم کرده ای...بگویی اینجا که هستیم امن است...یک امن دو نفره...

نگاهم کنی...به تک تک اجزای صورتم...

روی لب هایم توقف کنی...

دوست دارم در ان لحظه یک دختر هیجانی باشم...نه مثل حالا که اوج هیجانم در لبخندی آرام خلاصه میشود....

دوست دارم از ته دل،بلند بلند بخندم...مرا در آغوش بگیری و من لب هایت را تند تند ببوسم...

مرا دور اتاق بچرخانی...دنیا دور سرم بچرخد و بی اختیار پرت شوم در آغوشت...

دستانم را بگیری که دنیایی را که دور سرم میچرخد،با هم بچرخانیم...

بعد از همه ی اینها من دوباره میشوم همان فاطمه ی آرام...

دوباره مینویسم از روزهایی که گذشتند و در آن روزها هر روز دلهره ی نداشتنت را داشتم...

از روزهایی که اینده را نمیدانستیم...

و اینکه زیرش یک امضای کج و معوج و یک خدارو شکر که همه چیز درست شد بنویسم...

قلم رها شود در میان و کاغذ و...

باز هم من و باشم و یک توی بی پایان...

اما حالا...اینجا..من قلم در دست گرفته ام و مینویسم و مینویسم و مینویسم...

مینویسم چون فهمیده ام این نوشتن ها آرامم نمیکند،فقط رامم میکند...

آنقدر مینویسم که آرامشم ته بکشد...

آنقدر مینویسم که موهایم بلند شود...

آنقدر که تو بیایی و دنیا را با هم بچرخانیم...

 

 

 

یک من سی ساله و یک توی سی و اندی ساله...

+

 

داشتم تصور میکردم سی سالگی ام را...

لابد من آن زمان یک زن کامل هستم...

و نسبتی با تو که دارم...

یک روز خسته از کار به خانه ی دوست داشتنی مان برمیگردم...

نمیدانم از کدام کار...

نمیدانم از کدام بیمارستان یا آزمایشگاه...

شاید هم در دبیرستانی دخترانه...خسته ار سر و کله زدن با آنها...

ساعت کمی مانده به شش...

تو در خانه ای...

و این یعنی یک فاجعه...

دیر تر از تو رسیدن را میگویم...

روی تخت دراز کشیده ای...

از ناراحتی حتی به خودت زحمت ندادی پتو را کنار بزنی...

آرام لباس هایم را عوض میکنم...

نوک پا نوک پا به سمت آشپزخانه میروم...

ایده ی یک کیک شکلاتی در ذهنم است...

که از خواب که بیدار شدی با یک فنجان چای با هم صحبت کنیم...

تا از دلت دربیاورم این دیر رسیدن را...

موهایم را رها میکنم و بالای سرم میپیچمشان...جلوی موهایم را هم مثل همیشه درست میکنم...

پودر کیک را روی پیشخوان میگذارم...

تند تند مواد را با هم مخاوط میکنم...

حتی با دست که صدای همزن بیدارت نکند...

که سکوت خانه بهم نخورد...

بعد منتظر مینشینم و زل میزنم به جای خالیت روی صندلی رو به رو...

دلم پر بکشد برای اینکه اینجا باشی...

همین لحظه دستانت را حس میکنم روی چشم هایم...

لابد دیگر آن زمان فهمیده ای که  دوست دارم اینکار را...

حتی در خانه ی دو نفره مان که کسی جز خودمان از حوالیش رد نمیشود...

صورتت را پایین می آوری...درست در کنار صورتم...

نگاهم کنی...

دلم میریزد...

لبخند میزنی...

زیر گوشم نجوا میکنی اسمم را...

خستگی هایم یادم میرود...

سر وکله زدن با دختران دبیرستانی یادم میرود...

جر و بحث با آدم  های هر روزه یادم میرود...

ترافیک یادم میرود...

صف طولانی پمپ بنزین یادم میرود...

حتی کیک شکلاتی را...

در آغوشت همه  چیز یادم میرود...

بس که بوی ناب زندگی میدهی...

حتی در سی و اندی سالگی...

 

 

 

+

گاهی فکر میکنم...

به جای تمام این کلمه ها...

تو در نوشته هایم نفس میکشی...

 

 

 

+

 پست کاملا از روی علاقه ام تعویض شد...هر چه کمی برنجاندت حتی،عوض میشود  :)    

 

 

♥میخواهمت...

میخواهمت...

تو را که ناب ترین حس عالمی...

عاشقانه...صادقانه...خالصانه میخواهمت...

تو را...تویی که به من حس بودن...حس زندگی میدهی...

میخواهمت و چه بی تابانه در انتظار دیدنت ثانیه ها را خط میزنم...


تو باشی زیر نور ماه...

 

+

تو باشی زیر نور ماه...

من هم در آغوشت...

تو باشی در این شب ها...

ماه هم تاریکی مطلق شبمان را بهم بزند...

من هی خودم را لوس کنم که نور نمیگذارد بخوابم...

که تاریکی میخواهم از تو...که پاشو ماه را خاموش کن...

بعد تو مثل همیشه دست هایت را روی گونه هایم سر دهی و آرام بگذاری رو چشمانم...

دستانت تن پوش چشم هایم شوند...

من چشم هایم را ببندم...

اما باز هم تو را ببینم...

تو را ببینم که داری مرا میبینی...

فقط مرا...

و صدایت در گوشم بپیچد که مشیری میخوانی برایم...

و من خوابم نبرد بس که بو و صدای نفس هایت آرامش قبل از طوفان است برایم...

که مرا جذب میکند نگاهت کنم...

دستت را بردارم و انگشتانت را قفل کنم بین انگشت هایم...

نگاهم بیاید پایین تر...

پایین تر...

تا برسد روی لبهایت...

بعد من گم شوم در تو...

تو گم شوی در من....

 

 

 

+

دستم را  روی قلبت میگذارم...

اثبات میشوی برای هزارمین بار...

مردانگی و استواریت حتی از جنس ضربان قلبت هم پیداست!

میدود انگار زیر انگشتانم...

قلب جان،آرام تر...

ببین هر دو اینجاییم...

آرام تر عزیزکم...

 + (گفتی قلبم را مینویسی...نوشتم...نوشتنی هستی حس ناب من!نوشتنی هستی مرد!)

 

 

 

+

دوستت دارم گفتن هایت عجیب به دلم مینشیند...

انگار از ازل این پیراهن عشق تو برای من دوخته شده بود...

عجیب پر از حس خوبند...

مثل یک لیوان شیرقهوه ی داغ،پشت پنجره ای که نظاره گر باران ریز بهاریست...

پر از بوی تازگی...

 

 

 

+

اینجا دست ها نمینویسند...

زبان ها نمیگویند...

صدای ما را از اعماق قلبمان میشنوید...

 

 

دانلود آهنگ تایتانیک که بی کلامش روی وبمون بود قبلا

 

 

+

دقیق دو هفته مونده...دو هفته...دو هفته...

زود گذشت...

خوب گذشت...

بقیشم میگذره...                     

زود میگذره...

خوب میگذره...                                                      

                                                                  

 

 

ادامه نوشته

نامم را او به یادم می آورد...

+

یک نفر هست که نامم را فراموش نمیکند...

یک نفر که از تمام دنیا فقط صدا کردن نامم توسط او به یادم می آورد نامم چیست...

حتی مجبور میشوم همان لحظه به اسمم فکر کنم...انگار قبلش یادم رفته بود نامم چیست...

هر که صدایم میزند غیر از او انگار از سر اجبار است "بله؟" گفتن هایم...

و او هی صدایم میزند در روز...

قبل از هر جمله نامم را میگذارد و من تا ته جمله را سرمست از اینکه نامم در ذهنش جاریست میخوانم...

تازه او که میگوید فاطمه فکر میکنم به اسمم...به معنیش...به آرامش نهفته درونش...

بعد لبخند میزنم وقتی صدایم میکند...

خودش هم میداند حس خوبی دست در دستم میگذارد وقتی اسمم را میگوید...

میداند تمام استرس هایم در آن لحظه فروکش میکند...

بعد وقت هایی که از دستش عصبانی میشوم،وقت هایی که لج میکنم،وقت هایی که نمیخواهم آرام شوم،هی صدایم میکند...

مجبورم میکند به حرفهایش گوش کنم...به صدا کردن هایش...به حرف هایش...

حالا فکر کن این یک نفر تمام زندگی من باشد...

به صراحت که بگویم،خود خود زندگی ام باشد...

بعد من خیلی به زندگی ام وابسته باشم...

خیلی هم عاشقش باشم...و او هم...

بعد من خوشبخت باشم...خیلی خوشبخت...

بعد فکر کن که صبح ها هم مرا با صدا کردن اسمم بیدار کند...

بعد درست اینجاست که یک آن خوشبختی ام از یادم میرود...

همش تکرار میکنم که چرا نیست؟

که چرا صدایش از دور است؟

که چرا باید چشم هایش را تصور کنم وقتی صدایم میکند؟

بعد مثل دیوانه ها گریه ام میگیرد...

بعد معتقد میشوم که دیوانه ها حق دارند هر چه میکنند...

دلتنگ میشوم...دلتنگ تر میشوم...دلتنگ تر...دلتنگ تر...

بعد آن یک نفر هر بار مرا آرام میکند...

صدایم میکند...

قول میدهد...

و هر روز این روزها تکرار میشوند...

و من هر روز فکر میکنم که این یک نفر...این زندگی من...حتی لیاقت اینکه جانم را برایش بدهم دارد...

بعد من هر روز که نه...هر ساعت...نه...هر لحظه به این فکر میکنم...

و لحظه ها تکرار میشوند وتکرار...

و من باز هر لحظه عاشقش میشوم...

باز صدایم میکند...

باز عاشق میشوم...

باز عاشق میشوم...

باز...

دوستت دارم...

دوستت دارم,همین...

این نه قابل محاسبه است

نه قابل شمارش

حتی نمیتوان میزانش را تخمین زد

بی انتهاست تا انتهای عالم...

وسعتش به امتداد زندگیس...

دوستت دارم



+

زن...

ناراحتی تو بزرگ ترین درد عالم است...

من خوبم...

من هستم...

آرام باش,آرامش تو دردهایم که هیچ,زندگی من را تسکین میدهد...

بخند,خوشحال باش...

ما هیچ چیز برای خوشحالی کم نداریم...


بزرگ ترین آرزوی من..

 

بنگر که بزرگ ترین آرزوی من چه کم حرف است

...

تو...


یکی...

+

همیشه باید یکی باشد که از او بنویسی...

یکی که خیلی دوستش داشته باشی وخیلی دوستت داشته باشد...

یکی که همیشه نگرانت باشد...نگرانش بمانی...

لبخندهایت را دوست داشته باشد...

آغوشش آرامت کند و تو در آغوشش دنیا را وادار به سکوت کنی...

عاشقانه های گاه نرم و گاه محکمش را بشناسی...

اینکه گاهی به خاطر خودت عصبانی میشود را بفهمی...

نگرانیش را درک کنی...ناراحتیش را هم...

یکی که صدایش زیبا باشد...

یکی که زیبا بخندد...و تو نرم شوی با خنده هایش و زیر لب بگویی جون دلم...

یکی که همسفرت باشد...

یکی که با او خاطره بسازی...

بعد این یک نفر مال خودت باشد...

حتی فکر و خیالش را هم به کس دیگری ندهی...

به هیچ قیمتی...

که اصلا لبخندهایش و فکر و خیالش را نمیشود هیچ جوره  قیمت گذاری کرد...

یکی که خواب هایی که دیده ای را برایش تعریف کنی...

که گاهی کلی مسخره بازی در بیاورید سر خواب هایت و کلی بخندید...

و گاهی آرام و مردانه بگوید فقط یک خواب بود...فراموشش کن...ببین من اینجام...

یکی که پای ثابت دیوونه بازیهات باشه...

یکی که همیشه حرفی در آستینش داشته باشد برای خندان تو...

یکی که هر وقت دلگیر میشود،تو را میخواهد و حرفهایت و عاشقانه هایت را...

یکی که شب ها حتی از دور هم آغوشش را از تو دریغ نکند...

یکی که تو را خوب بشناسد و معنی همه ی حرفا ها و لوس بازی ها و سکوتت را بداند...

یکی که تمام علایقت را بداند...

که رگ خوابت فقط دست او باشد...

یکی که گرمی دستهایش فقط برای یخ زدگی دستهای توست...

بعد همش نگران از دست دادنش باشی با اینکه میدانی کسی غیر از تو را نمیخواهد...

همش بغض کنی برایش و وقتی یک لحظه به نبودنش فکرمیکنی اتاقت را سیل ببرد...

یکی که دوستت دارم هایش را ضمیمه کند به گوش هایت...

یکی که آنقدر مرد باشد که برای دیدن زنانگی هایت،قلبت را نشکند...

یکی که آنقدر خوب باشد که خودت بی تاب گرمای دستش روی اندامت باشی...

 

 

 

+

مرد...

اگر زنی به خاطر خودت از دستت ناراحت میشه،میگه قهرم معنیش فقط  اینه که براش مهمی...خیلی مهمی...

با باقی مردها کاری ندارم...مرد اینجا تنها معنی سعید میدهد....

و زن هم که خود خودم هستم...

 

ماسک زنانگی را بردار...بی ماسک،زن باش...

 

 

تا آخر دنیا هم بگویند دختر تو ناز کن،بگذار مردان نازت را بکشند...

بگویند بگذار مردها دنبال تو بدوند...

گوشم بدهکار نیست که نیست...

مگر مسابقه ی اسب دوانی است؟

مرد هم آدم است...

گاهی باید نازش را کشید...

لوسش کرد...

باید یهو از پشت بغلش کرد...

باید گذاشت سرش را روی سینه ات بگذارد و تو موهایش را درگیر عشق بازی انگشتانت کنی...

گاه بعد از دعوا،تو باید کوتاه بیایی و معذرت بخواهی...حتی اگر مقصر نیستی...مگر عشقت نیست؟!

تا آخر دنیا هم بگویند،من حالی ام نمیشود...

مرد است...مرد...

مردها گاهی شکننده ترند...

همانقدر که محکمند نیاز دارند که باشی...

من پشت این ماسک زنانگی نمیمانم...

من عاشق مرد خود هستم...

زمین و زمان هم نمیشناسم...

بگذار هر چه میخواهند بگویند...

من هر وقت دلم خواست حرفهایت را با بوسه ای میبرم...

هر وقت دلم خواست تمام حجم تنم را دور بدن مردانه ات حلقه میکنم...

هر وقت دلم خواست و دلت خواست لوست میکنم و نازت را میکشم...

تو مرد منی...

با این حرف ها پررو نمیشوی...

عاشق تر میشوی...

 

+

زندگی جریان دارد...

حتی در قلم خودکارم...

که هر لحظه "تو" را مینویسد...

 

+

دوشنبه نوشت:

دلم شیطنت نمیخواد...به همین سادگی...

دلم شیطنت میخواهد...

 

دلِم یک عالمه شیطنت میخواهد...

جنسشان هم کودکی باشد...

شیطنتی بی حساب...

بدون فکر به اینکه دل کسی بشکند...

که لبخند لبان کسی محو شود...

که فکر دیگران راجع به من دگرگون شود...

که دیگر بزرگ شده ام و شایسته نیست...

دلم یک عالمه شبطنت میخواهد...

اینکه ناخن هایم را لاک بزنم...هر انگشت یک رنگ و بعد ذوق کنم از این همه رنگ در کنار هم...که بعد برادرم به مادر بگوید آجی مداد رنگیهایش را به ناخن هایش چسبانده است!

اینکه روی در اتاقم نقاشی بکشم...

سوار تاب آویزان از چارچوب در اتاقم شوم و تاب بخورم و تاب بخورم و تاب بخورم و...

اینکه یک لباس آستین پف پفی صورتی بپوشم...

با دامن کوتاه با عکس عروسک های کوچک که ساق پاهایم را نمایش دهد...

مادر برایم خریده بود و میگفت عین همان عروسکها میشوم وقتی میپوشمشان...

با کفش های تابستانه ی نقلی...

که از زیرشان جوراب سفید سر تورتوری ام معلوم باشد...

بدهم مادر موهایم را شانه کند و بعد سر همین شانه کردن کلی بهانه بگیرم که آخ موهایم را کندی...!

روی چمن ها بدوم...

دور خودم بچرخم...

با خوشحالی گل ها را بو کنم...

برای هواپیما دست تکان دهم...

پایم را محکم در چاله ی آب فرو کنم...

بعد بلند بلند بخندم...

بدون اینکه نگاهی متعجب نظاره گر من باشد...

بپرم روی برگ های خشکیده ی درختان بلند که هر وقت دلم خواست تهشان را ببینم گردنم درد گرفت...

از پشت شیشه برای کودکی زبان درازی کنم و از لبخند پدرش که برایم دست تکان میدهد در صندلی ماشین فرو بروم و بعد زیرزیرکی بخندم...

یک دستم را بدهم به مادر و دست دیگر به پدر و بعد بلندم کنند و در هوا معلقم کنند...

دلم شیطنت میخواهد...

اینکه کفش های پاشنه بلند ورنی مادر را بپوشم و کبف زنانه اش را به سختی به دست بگیرم و ادای مادر رو دربیارم...

ناراحت که میشوم بروم پیش عروسک ها و مامانشان شوم...بعد هر چه خودم در ذهنم میگذشت بر زیان آنها جاری کنم...

دلم شیطنت میخواهد...

همان خاله بازی های آخر شب...که زیر پتو قایم شوم و عروسکهایم را مطمین کنم که تا صبح مواظبشان هستم...

بعد خودم با اولین صدای که در اتاق می آید جدنی بترسم و دیگر رویم نشود در چشم عروسک ها نگاه کنم...

دلم شیطنت میخواهد...

اینکه پدر که از راه میرسد دوان دوان به سویش بدوم و چون قدم نمیرسد،پاهایش را بغل کنم و او که خستگیش در رفته مرا بلند کند و بچرخاند و من جیغ بزنم که بابا میترسم!!!بعد هم یک دانه بوس محکم آبدار روی لپم جا بماند از مهر پدری اش...

اینکه وقتی مریض میشوم حسابی خودم را لوس کنم...آخر ناز من خریدن دارد برای پدر و مادر...و تا درمانگاه روی دوشهای پدر بنشینم از همان بالا بهآدم بزرگ هایی که حالا کوچولو شدن نگاه کنم و هی غر بزنم که اینجا و اونجاو همه جام درد میکنه...

 

آری دلم شیطنت میخواهد...

دوچرخه سواری و مسابقه با پدر...

اینکه تا پدر سر به سجده میگذارد،بپرم روی دوششو از آن رکعت به بعد روی دوشش بمانم...

و بعد لبخند شیرین پدر که چشمک میزند آن بالا خوش گذشت خانوم دکتر؟

دلم کادوی کودکانه میخواهد که بگویند چشمت را ببند و تا نگفتیم باز نکن!دلم از لای انگشتهای پنج سانتی ام نگاه کردن به کادو را میخواهد...

دلم نقاشی با مادر میخواهد...و اینکه همیشه بگوید ببین دخترم چه نقاشی ای کشیده است!!

بازی هایی که همیشه قاعده شان را به هم زدم و پدر و مادر گفتند بازی همینگونه است که تو میگویی...

اینکه جلوی عروسک فروشی ها و کتاب فروشی ها پایم سست شود...و همان جمله ی همیشگی مادر که تو اینهمه عروسک داری...باز هم؟و من یک لبخند مادر کش تحویلش بدهم و به مقصودم برسم...

دلم شیطنت میخواهد...

جنسش هم کودکی باشد...

حالا نه دامنم اندازه ی تن من است نه دست هایم در آستین پف پفی لباسم جا میشود...

اشکالی ندارد...

همه ی اینها را برای دخترم تکرار میکنم...

و دوباره همان دخترک ۳-۴ ساله ای میشوم که دلش برای شیطنت تنگ نمیشد و میخواست بزرگ شود،پلوفوسور شود،کفش های تق تقی بپوشد،رژ بزند...

من باز هم کودک میشوم...به خود فاطمه نامم این نوید را میدهم که یکبار دیگر تمام  این شیطنت ها را تکرار کنم...

دلم شیطنت میخواهد...

 

 

 

از همش که بگذریم...

دلم عشقمو میخواد... :))))))

دلم براش تنگ شده باز!! :(

 نکتش اینجا بود :))))

"دلم شیطنت میخواهد" رو هم توضیح دادم تا "بعضیا " :)) نگن عکس شیطنته رو گذاشتی...خواستم بدونه فقط اون نیس :))))

همین دیگه...

 

+

نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار

چه کنم حرف دگر یاد ندادست استاد...

شوری که شوق می آفریند...

 

 

+

تنها تصور اینکه میخواهم برای او بنویسم...شوریست که شوق می آفریند...

هر چند که نیازی به نوشتن نیست...او مرا نانوشته میخواند...او مرا نانوشته میداند...نانوشته میفهمد...لمس میکند...نزدیک میشود...یکی میشود...میشود خودِ خودم...

او میداند...که چشمهای آرامش،با تمام آرامشی که دارند،طوفانی ام میکنند...

او میداند...که تشنگی بهانه است...و من  آب را از دست های او میخواهم...

میداند...که تنها برنامه ای که تکرارش آرزوی من است،پخش زنده ی نگاه اوست...

حتی میداند که من یک مجرمم...جرمم سنگین است...در تمام حرف هایم مرتکب او میشوم....

میداند که وقتی از آن اخم های ریز میکنم،بیش از هر وقتی دلم میخواهدش...

وقتی شوخی میکند و قهر میکنم،لج میکنم،تهدیدش میکنم،بیش از هر وقتی دلم میخواهدش....

وقتی رویم را برمیگردانم،تمام حواسم پیش نگاهش جا میماند...

و میداند که دلایلش برای آشتی چقدر منطقیست،وقتی با زبان بوسه حرف میزند...

آهای اوی من...

بدان...

از هیچ جنگی نمی هراسم...تا وقتی در آغوش تو سنگر گرفته ام...

بدان که آغوشت هر چهار فصل،تابستان است...

 و من کاری از دستم برنمیاد...جز اینکه به اندازه ی تمام عاشقانه های دنیا دوست داشته باشم...

 

 

 

+

مرا از نبودنش نترسانید...تا کنون کسی نتوانسته است ماه را از حوض دریغ کند...

 

 

 

+

یکی از قشنگ ترین لحظات عاشقانه اینه که

عشقت بهت بگه یه بوس میدی؟

بعد تو هم با حالت لوس بودن بگی نهههههه... :))))))

بعد اونم بگه مگه دست خودته؟و بیاد محکم ببوسدت... :)))

 

+

هر وقت به شوخی و واسه اذیت کردنش بهش میگم زشت،عاشقانه دوسش دارم...قشنگ من را! :)))

این را هم میداند...