هوای سیاه سفید دوست داشتنی من...

گرگ و میش...برفی...بارانی...آفتابی...ابری...طلوع...غروب...
این همه آب و هوای مختلف...
ولی خب چرا خدا برای دل من هم که شده یک هوای سیاه سفید نیافریده؟
که مثلا تو یک روز زنگ بزنی و بگویی فاطمه دیدی چه هوای سیاه و سفید قشنگی شده؟همان جور که دوست داری...دیدی در این سیاه و سفیدی قطره های باران هم برق میزنند؟
و من سریع با چشم های نیمه بسته از زیر پتوی نرمولی ام بیرون بیایم و بدوم پشت پنجره که هوای مورد علاقه ی سیاه و سفیدم را ببینم...
تو دوباره صدایم کنی...
و انعکاس صدایت در گوشم بپیچد....
من عاشق تر شوم صدایت را...
و با مکث جواب فاطمه گفتنت را بدهم...
تو بفهمی عاشق تر شده ام...
لبخند بزنی و من بفهمم لبخندت را...
بعد بگویی چتر قرمزت را بردار...امروز مسافتی طولانی را پیاده روی میکنیم...مثلا خیابان ولیعصر یا کوچه پس کوچه های ازگل را...
و تصور سیاه سفیدی خیابان ها و درخشش قطره های باران و یک من و تو زیر چتر قرمز،مرا غرق خوشبختی کند...
بعد تو بیایی...برویم...
من هی غر بزنم از وجود چتر قرمز...
بگویم که باران را با خیس شدنش دوست دارم...
تو دعوایم کنی که اگر چتر را ببندی به خانه برمیگردیم،همراه با اخم های ریزت که هیچ وقت عصبانی نیستند اما...
تو چتر را بگیری...
من بازویت را بگیرم...
نگاهت کنم...
چشمانت برق بزنند...
لبخند بزنم...
تو ناآرام شوی...و مرا زیر همان چتر قرمز ببوسی...
آخ که توشاید ندانی چقدر هوای بوسیدنت را کرده ام...
آن هم در یک چنین دوشنبه ای که رنگ نارنجی اش دارد چشمم را میزند...

+
تا به حال
لای یک عالمه کتاب
عشقبازی کردهای ؟
جوری بوس ت میکنم
نه ...
جوری نفس ت میکشم
که کتابها بریزد ...
+
هنـــــــــر نه "ایسم" است نه "ایست"
گاهی یک ماگ ِ سفید ِ پراز چای پشت ِ پنجره،
خودش یـــــــــــــک هایکو ست...
+
نرمولی واژه ی اختراعی کودکیم است...مخفف نرم و خوشگل :))
+
داشتیم از بی نتی میمردم به همین مونیتور قسم :|
+
بسی عاشخ این پست پایین هستیم که آقایی جانمان گذاشته است...مفهوم دارد کلی :)