یک من سی ساله و یک توی سی و اندی ساله...
![]()
داشتم تصور میکردم سی سالگی ام را...
لابد من آن زمان یک زن کامل هستم...
و نسبتی با تو که دارم...
یک روز خسته از کار به خانه ی دوست داشتنی مان برمیگردم...
نمیدانم از کدام کار...
نمیدانم از کدام بیمارستان یا آزمایشگاه...
شاید هم در دبیرستانی دخترانه...خسته ار سر و کله زدن با آنها...
ساعت کمی مانده به شش...
تو در خانه ای...
و این یعنی یک فاجعه...
دیر تر از تو رسیدن را میگویم...
روی تخت دراز کشیده ای...
از ناراحتی حتی به خودت زحمت ندادی پتو را کنار بزنی...
آرام لباس هایم را عوض میکنم...
نوک پا نوک پا به سمت آشپزخانه میروم...
ایده ی یک کیک شکلاتی در ذهنم است...
که از خواب که بیدار شدی با یک فنجان چای با هم صحبت کنیم...
تا از دلت دربیاورم این دیر رسیدن را...
موهایم را رها میکنم و بالای سرم میپیچمشان...جلوی موهایم را هم مثل همیشه درست میکنم...
پودر کیک را روی پیشخوان میگذارم...
تند تند مواد را با هم مخاوط میکنم...
حتی با دست که صدای همزن بیدارت نکند...
که سکوت خانه بهم نخورد...
بعد منتظر مینشینم و زل میزنم به جای خالیت روی صندلی رو به رو...
دلم پر بکشد برای اینکه اینجا باشی...
همین لحظه دستانت را حس میکنم روی چشم هایم...
لابد دیگر آن زمان فهمیده ای که دوست دارم اینکار را...
حتی در خانه ی دو نفره مان که کسی جز خودمان از حوالیش رد نمیشود...
صورتت را پایین می آوری...درست در کنار صورتم...
نگاهم کنی...
دلم میریزد...
لبخند میزنی...
زیر گوشم نجوا میکنی اسمم را...
خستگی هایم یادم میرود...
سر وکله زدن با دختران دبیرستانی یادم میرود...
جر و بحث با آدم های هر روزه یادم میرود...
ترافیک یادم میرود...
صف طولانی پمپ بنزین یادم میرود...
حتی کیک شکلاتی را...
در آغوشت همه چیز یادم میرود...
بس که بوی ناب زندگی میدهی...
حتی در سی و اندی سالگی...
+
گاهی فکر میکنم...
به جای تمام این کلمه ها...
تو در نوشته هایم نفس میکشی...
+
پست کاملا از روی علاقه ام تعویض شد...هر چه کمی برنجاندت حتی،عوض میشود :)
![]()