شوری که شوق می آفریند...

+
تنها تصور اینکه میخواهم برای او بنویسم...شوریست که شوق می آفریند...
هر چند که نیازی به نوشتن نیست...او مرا نانوشته میخواند...او مرا نانوشته میداند...نانوشته میفهمد...لمس میکند...نزدیک میشود...یکی میشود...میشود خودِ خودم...
او میداند...که چشمهای آرامش،با تمام آرامشی که دارند،طوفانی ام میکنند...
او میداند...که تشنگی بهانه است...و من آب را از دست های او میخواهم...
میداند...که تنها برنامه ای که تکرارش آرزوی من است،پخش زنده ی نگاه اوست...
حتی میداند که من یک مجرمم...جرمم سنگین است...در تمام حرف هایم مرتکب او میشوم....
میداند که وقتی از آن اخم های ریز میکنم،بیش از هر وقتی دلم میخواهدش...
وقتی شوخی میکند و قهر میکنم،لج میکنم،تهدیدش میکنم،بیش از هر وقتی دلم میخواهدش....
وقتی رویم را برمیگردانم،تمام حواسم پیش نگاهش جا میماند...
و میداند که دلایلش برای آشتی چقدر منطقیست،وقتی با زبان بوسه حرف میزند...
آهای اوی من...
بدان...
از هیچ جنگی نمی هراسم...تا وقتی در آغوش تو سنگر گرفته ام...
بدان که آغوشت هر چهار فصل،تابستان است...
و من کاری از دستم برنمیاد...جز اینکه به اندازه ی تمام عاشقانه های دنیا دوست داشته باشم...
+
مرا از نبودنش نترسانید...تا کنون کسی نتوانسته است ماه را از حوض دریغ کند...
+
یکی از قشنگ ترین لحظات عاشقانه اینه که
عشقت بهت بگه یه بوس میدی؟
بعد تو هم با حالت لوس بودن بگی نهههههه... :))))))
بعد اونم بگه مگه دست خودته؟و بیاد محکم ببوسدت... :)))
+
هر وقت به شوخی و واسه اذیت کردنش بهش میگم زشت،عاشقانه دوسش دارم...قشنگ من را! :)))
این را هم میداند...