without censorship
![]()
فرض را بر این بگیریم که من باشم...
تو باشی...
یک شب رویایی باشد...
بوی عود و شمع...
و آن آهنگ لاواستوری لعنتی...
من که غرق در چشمانت...خجالت هم ندارد...
فرش قرمز که برایمان پهن نکرده اند که انتهای آن ما باشیم و بقیه تماشایمان کنند...
کسی هم جز من و تو نیست...
اصلا بگذار نگاه کنند...مگر عاشقی کردن با تو خجالت دارد...؟
خدا هم خودش را سرگرم نشان میدهد که یعنی حواسش نیست...
که یعنی عاشقیتان را بکنید...
بر فرض که حواسش باشد...
خداست دیگر...کاریش نمیشود کرد...
بگذار ببیند و لذت ببرد از عشق خالص من به آغوش تو...
بگذار بار دیگر آفرین بگوید به خودش از آفرینش ما...
بگذار ببیند که من حواسم هست که تو را به من داده...
که من بعد از سالها که تو را به من داد؛هر روز او را شکر میکنم...
بگذار ببیند لبخند نامنتهای مرا...
ببیند دستان توست که دور من حلقه شده است...
تو هستی که مرا احاطه کرده ای...
ببیند مرا که سرم روی شانه ی توست...
ببیند که ریه هایم پر میشود از عطر تو...
دستم را روی کمرت ببیند که طرح میزنم روی آن...
آغوش تو را ببیند که با موهای تیره ی من پر شده است...
بگذار ببیند نیاز مرا به تو...
بگذار آن چهره ی متلاطم مرا ببیند...
بگذار ببیند این شب پر از شهوت مرا...
شبی از هزاران هزار شب از زندگانی من و تو که ناتمام است....
+
من ادعای فرشته بودن ندارم...من خودم هستم...و اینجا با تمام خودم حضور دارم...
+
سعید...
چه خوب که خدا تو را به من داد...
وگرنه مجبور بودم به همان هفتی هشتی های کوه مانند نقاشی های کودکی ام،تکیه کنم...